
تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضا
تا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری
تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسد
تا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری
ای کشش عشق خدا می ننشیند کرمت
دست نداری ز کهان تا دل از ایشان نبری
خاک که خای نهلد سوسن و سنبل نشود
تا نکنی دلق کهن خلعت سلطان نبری
هیچ مگو ای دل من تا دل من باز شود
زانکه تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبری
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان